شايد ما براي اينكه شجاعت و دلاوريهاي نياكان خود را بياد آوريم و به آنها افتخار كنيم، عادت كرده‌ايم كه صفحات تاريخي قبل از دودمان قاجاريه را بگشاييم ، ولي در زماني كه استبداد قاجار به‌همراه فقر و عقب‌ماندگي و شكست‌هاي پي‌درپي نظامي، كشور ما را شديدا تهديد مي‌كرد ، خورشيدي رخشان به نام ستارخان، آسمان سياه كشور ما را به نور آزادگي، دلاوري و حماسه روشن ساخت.

در عصري كه محمد عليشاه تاج استبداد بر سر مي‌گذاشت و فرمان مشروطه مظفرالدين شاه زير پا گذاشته مي‌شد ؛ شهر دلير تبريز به رهبري مردي به نام ستارخان ، پرچم آزادي و مشروطيت را برافراشت. چون آنان محمدعليشاه را كه زمان وليعهدي خود را در تبريز سپري كرده بود بخوبي مي‌شناختند و از سفاكي و بي‌رحمي او آگاه بودند ، بدين جهت مردم تبريز به تلگرافخانه هجوم برده تا از وضع تهران مطلع شوند ، اما از تهران جوابي نرسيد و نگراني‌هاي مردم هر لحظه افزايش مي‌يافت. در اين موقع ستارخان به نزد رهبران مشروطه تبريز رفت و سخناني ايراد كرد تا روح اميد و غيرت را در مردم بجوش آورد. او گفت: اي مردم و اي رهبران مشروطه شما فكر كرده‌ايد كه آزادي و مشروطه را به ما پيشكش مي‌كنند ، مگر آنان را نمي‌شناسيد، آنان خيانت‌كار و دشمن ايران هستند؛ اما من حاضرم با 100 مجاهد، تهران را فتح كنم، و نهال مشروطه و آزادگي را با خون خود سيراب سازم.

مردم تبريز ساليان بسيار، ستارخان را مي‌شناختند و از وطن‌پرستي و غيرتمنديش بخوبي آگاه بودند؛ از فرداي آنروز ميدان سربازخانه تبريز، كانون مجاهدان شد و به انگيزش ستارخان و ساير رهبران مشروطه در يك سوي اين ميدان دفتري قرار دادند تا مجاهداني كه خواهان فتح تهران و برافراشتن پرچم آزادي هستند در آن ثبت‌نام كنند، و در سوي ديگر صندوقي گذاشتند تا مردم با پول‌هاي خود مخارج مجاهدان را تامين نمايند.

آنچه كه تاريخ از آن روز در خود ثبت كرده است شبيه افسانه است، زنان و دختران گردن‌بندها و دست‌بندها و گوشواره‌هاي خود را به صندوق سربازخانه مي‌دادند و پيران و كودكان در تسليم اندوخته ناچيز خود از هم پيشي مي‌گرفتند؛ در اين ميان ستارخان با سخنان آتشين خود ، خون‌ها را در رگ‌ها بجوش مي‌آورد. او با گفته‌هاي خويش دل‌ها را به آتش مي‌كشيد و درحاليكه تفنگش را در دست چپ گرفته بود و دست راستش را همراه با سخنانش تكان مي‌داد ، با چهره‌اي برافروخته و چشماني سرخ به يارانش چنين مي‌گفت : ترحم، گرگ بيابان را خونخوارتر مي‌كند ، اگر با تفنگ‌هاي خود ، سينه آنها را سوراخ نكنيم همه ما را پاره پاره خواهند كرد . بايد به جنگشان برويم و نابودشان سازيم.

بزودي سپاه آزادي با غرور و افتخار و در ميان شور و هيجان مردم به رهبري ستارخان و معاونت باقرخان، تبريز را به قصد تهران ترك گفت.

اما در اين ميان توطئه هولناك برعليه مجاهدين در دست اجرا بود، مجتهد شهر تبريز كه با محمدعليشاه پيمان نهاني داشت، مجاهدين و مشروطه‌خواهان را بهايي و كافر دانست و آنان را دشمنان دين ناميد و فرياد وامسلمانا برآورد. و خون و مال آنان را حلال و قتلشان را واجب شمرد. اين فتوا اثر عميقي در مردم داشت، مردان زورمند تبريز به استبداد پيوستند و از صف مجاهدان خارج گشتند و از آن‌طرف لشكر استبداد از تهران به قصد فتح تبريز حركت كرده بود. ستارخان با اراده‌اي راسخ در حاليكه 150 نفر مجاهد به‌همراه داشت و انتظار رسيدن مجاهدان بيشتري را داشت، براي حركت و حمله به تهران لحظه‌شماري مي‌كرد. ولي بزودي از اوضاع تبريز آگاه شد و به تبريز بازگشت؛ و پس از چندي لشكريان استبداد ، شهر را در محاصره گرفتند. و باز ستارخان در سخناني تند و پرمغز به مجاهدان اندك خود چنين گفت: جنگ بزودي شروع مي‌شود، از كشتن يا كشته‌شدن نهراسيد، ما از تبريز دفاع مي‌كنيم، و با قشون دولتي مي‌جنگيم؛ و اضافه كرد:‌ در همان لحظه كه احساس مي‌كنيد شكست نزديك است و دشمن دارد شما را نابود مي‌كند، همه نيرويتان را به‌كار اندازيد و باز هم ايستادگي كنيد، خواهيد ديد كه دشمن فرار مي‌كند .

بزودي جنگ آغاز شد ولي مجاهدان كه سخنان حماسه‌اي ستارخان را در گوش داشتند ، لشكر استبداد را متوقف كردند؛ در همين زمان خبر به توپ بستن مجلس به تبريز رسيد و لشكر استبداد روحيه‌اي تازه گرفت و آنها كه تشنه خون بابيان بودند، تشنه‌تر شدند؛ رهبران درس‌خوانده نهضت مشروطه در تبريز از ترس متواري شدند . تهران و تمام شهرهاي ايران را ترسي مرگبار فراگرفته بود، مجلس به توپ بسته شده بود، استبداد سايه خود را بر سراسر ايران گسترده بود، مشروطه و آزادي مرده بود.

فقط فرياد يك نقطه كوچك از ايران، بنام محله‌هاي اميرخيز و خياباني تبريز خاموش نشده بود. درحاليكه ترس از استبداد بر تمام شهرهاي ايران حاكم بود ولي ستارخان از هيچ‌چيز نمي‌ترسيد.

و يك‌بار ديگر سخنان پرشور او ، مجاهدان را بجوش آورد. ستارخان چنين مي‌گفت: اگر تهران شكست خورد ، دليلي ندارد كه تبريز هم شكست بخورد، ما مي‌جنگيم تا دوباره آزادي و مشروطيت زنده شود. يك‌بار ديگر مجاهدين بپاخاستند، آنان عاشقان ايران و آزادي بودند. نبرد، سه روز ‌خانه‌به‌خانه ادامه داشت ولي بار ديگر پيروزي نصيب مجاهدان شد. درحاليكه دشمن ، هر مجاهدي را كه دستگير مي‌كرد او را به‌عنوان بابي، زنده در آتش مي‌سوزاند يا به طرز وحشيانه‌اي به‌قتل مي‌رساند. اما محله اميرخيز همچنان آزادي را فرياد مي‌كرد . لشكر استبداد به حيله‌اي تازه متوسل شد، آنان كنسول روسيه را مامور ميانجيگري كردند و كنسول روس به‌همراه تني چند از ريش‌سفيدان با خواندن آيه‌هاي يأس ، به محله‌ خياباني نزد باقرخان رفتند و او را وادار كردند تا اسلحه را زمين بگذارد. پس از آن به محله اميرخيز نزد ستارخان رفتند و كنسول روس به ستارخان چنين گفت: دولت ايران مثل شيري قوي‌پنجه است، اما شما مثل بره‌اي بي‌دفاع هستيد، كدام طعمه ديگري خواهد شد؟

ستارخان پاسخ داد: مسلما بره طعمه شير خواهد شد، اما شير درٌنده و نيرومند ، مجاهدان و مشروطه‌طلبان هستند و دولت ايران برٌه بي‌دفاع است . اما كنسول روس بار ديگر گفت: من آسايش و رفاه مردم تبريز را مي‌خواهم، و مي‌دانم كه شما و مجاهدين براي جان خود مي‌جنگيد. اما ستارخان پاسخ داد: خير، ما براي ايران و آزادي و مشروطه مي‌جنگيم.

بدين ترتيب كنسول روس در برابر پاسخ ستارخان، زبون و بيچاره شد. باقرخان چون ديد كه ستارخان تسليم نشده بار ديگر اسلحه به‌دست گرفت. در همين زمان سركردگان قشون دولتي اعلام كردند كه بر سردر تمام خانه‌هاي تبريز بايد پرچم سفيد نصب شود و هر خانه‌اي كه پرچم سفيد نداشته باشد به عنوان بهايي‌بودن ، خانه‌اش غارت و اهالي خانه قتل عام مي‌گردند. به‌جز محله‌هاي خياباني و اميرخيز ، تمام تبريز در كفني سفيد پوشيده شد ، اما ستارخان طي سخناني انقلابي به ياران خود چنين گفت: مي‌خواهيم از آتش دل‌ها، براي دشمن جهنمي سوزان بسازيم؛ اگر در برابر زورگو سر خم كني، زورمندتر مي‌شود. تبريز بايد بشورد ، بايد سرش را بالا نگه دارد.

به رهبري ستارخان، مجاهدان بر اسب‌هاي بيقرار خود نشستند و در زماني كه سه ساعت از نيمروز گذشته بود و شهر مثل يك گورستان خلوت بود ، مجاهدان به سوي محله‌هاي تسليم‌شده تبريز تاخت آوردند و ستارخان با شليك يك گلوله ، نخستين پرچم سفيد را هدف قرار داد، و با تمام وجود فرياد زد: به اميد پيروزي مشروطه و آزادي. پرچم‌هاي سفيد يكي پس از ديگري پايين آورده شد و شهر تبريز دوباره به خروش آمد؛ و پرچم آزادگي و افتخار را برافراشت. اين بار محمدعليشاه ، عين‌الدوله را والي آذربايجان و مامور فتح تبريز كرد، عين‌الدوله تبريز را محاصره نمود و راه‌هاي ورود آذوقه به تبريز را بست. مجاهدان با وجود گرسنگي و قحطي كه بر تبريز حاكم شده بود همچنان مي‌جنگيدند، و در يكي از شب‌ها كه ستارخان در مقرٌ خويش نقشه جنگ را بررسي مي‌كرد، مجاهدي زخمي را آوردند كه از مداوا امتناع مي‌كرد. ستارخان به او نزديك شد و گفت: چرا نمي‌گذاري بر زخم تو مرهم نهند. مجاهد گفت: من يك دختر هستم و اينها نامحرمند، و از امثال من در صف مجاهدان زياد هستند. ستارخان بلافاصله به دنبال مادر و خواهر خود فرستاد تا او را مداوا كنند.

در اثر تداوم قيام تبريز شهرهاي ديگر ايران هم قيام كردند اما طبق توافق پنهاني محمدعليشاه و دولت روس ، قواي روسيه براي فتح تبريز وارد آذربايجان شد. ستارخان كه بار ديگر مام وطن را در خطر مي‌ديد، دستور ترك مخاصمه داد ، اما از سوي ديگر تهران به دست مجاهدان اصفهان، شيراز و رشت فتح شد؛ و آنها از ستارخان و باقرخان خواستند تا براي افتتاح مجلس شوراي ملي به تهران بيايند و مجاهدان تبريز اين درخواست را پذيرفتند و در ميان شور و غوغا و شادي مردم ، وارد تهران شدند . پس از چندي، دولت مشروطه ايران كه در آتش نفاق بين دو حزب اعتدال و دمكرات مي‌سوخت، دستور به خلع سلاح مجاهدان داد و مجاهدان برخلاف دستور ستارخان با خلع سلاح مخالفت كردند و قشون دولتي، پارك اتابك را كه مقرٌ ستارخان و مجاهدان بود محاصره كرده و با آنان به جنگ پرداختند و بسياري از مجاهدان را كشتند و تيري هم به پاي ستارخان اصابت كرد. با وجود آنكه دولت مشروطه در قبال جانفشاني‌ها و دلاوري‌ها و پايداري‌هاي ستارخان و مجاهدان، پاسخ آنها را با گلوله داد ، وليكن ستارخان گفت: اگر بهبود يابم ، بار ديگر در راه اعتلاي وطن و آزادي، جانفشاني و مجاهدت خواهم كرد.

سه ماه پس از اين حادثه، تهران و تمام شهرهاي ايران در غم از دست‌دادن او به سوگ نشستند. و ستارخان ، سردار بزرگ ملي ايران، و قهرمان آزادي و پرچمدار دلاور انقلاب مشروطه در سن 48 سالگي درگذشت. يادش گرامي باد.

برگرفته از:

تاريخ ده هزار ساله ايران . عبدالعظيم رضايي .

گردآورنده: جمشيد انوشيرواني